بهـ نامـ او
چیزی نمیگویمـ از دردهایمـ
گاهی یکـ مسکنـ کافی استـ
تا آرامتـ کند
ریشهـ یابی دردها بماند برای بعد
چیزی نمیگویمـ از بغضـ ها و نگرانی هایمـ
دستانتـ مسکنی بود کهـ مرا آرامـ کرد
در حصار یکـ وجبـ در یکـ وجبـ دستانتـ
چیزی بود کهـ واژهـ ها از درکـ آنـ عاجزند
چیزی کهـ منطقـ و علمـ را زیر سوالـ برد
گاهـ گاهی دستهایتـ را بهـ منـ قرضـ بدهـ
و نگاهتـ را بهـ نگاهمـ بدوز
با منـ باشـ
فراتر از واژهـ ها
فراتر از سیطرهـ ی زمانـ
تو دلیلـ آرامشـ منـ،
در میانـ بی کسی هایمـ هستی
ای جاری نفسـ های خورشید
ϰ-†нêmê§ |